گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:52  توسط پرنیان
|

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم همچو منصور خریدار سر دار شدم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:45  توسط پرنیان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:43  توسط پرنیان
|
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
.
.
.
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
.
.
.
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
.
.
.
باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
.
.
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
.
.
.
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
.
.
.
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:41  توسط پرنیان
|

گل نازم بگو بارون بباره، که چشماتو بیاد من میاره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:38  توسط پرنیان
|
سلام
امروز می خوام از خودم بنویسم. از حال و هوایی که دارم. از تنهایی که دارم توش خفه می شم. بابا و مامانم که مثلا غمخوار آدم و نگران آدم اند واسه من شدن يكي از بزرگترين افرادي كه قلب آدمو مي شكنن بعد مي خندن و مي گن ما كه كاري نكرديم.
من توي اين دنياي بزرگ حتي يه نفر رو ندارم كه بتونم باهاش دردودل كنم مشكلاتمو بگم منو آروم كنه وقتي خواستم گريه كنم منو توي آغوش خودش بگيره دلداريم بده در كنارش احساس آرامش كنم تنها مونس هاي من شدن سكوت شب و افرادي كه مي تونم با اونا فقط در عالم خيال دردو دل كنم البته بعد از چند سال بي همدمي مي شه گفت عادت كردم ولي خيلي سخته كه.......
خيلي سخته وقتي كه مي خواي از فشار گريه داد بزني مي خواي زجه بزني ولي نتوني چون مي ترسي كه بقيه از خواب بيدار بشن و..... فقط مي توني حق حق كني اونم خيلي آروم.
نمي دونين الان كه دارم اينو مي نويسم چقدر حالم بده چقدر دوست دارم يكي مثل عشقم كنارم باشه و سرمو بذارم رو شونهاشو گريه كنم ولي.........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:16  توسط پرنیان
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:1  توسط پرنیان
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:48  توسط پرنیان
|
امروز همه چی برای دلم رنگ نیستی گرفت.. رنگ پایان...
امروز تو...به من و زندگیم ثابت کردی دوست داشتن بزرگترین لافِ زندگیه... من شکستم و تو..پرگرفتی از این سقوط دردناک...
برای گذشتن از تو..پا روی تکه های خرد شده ی احساسم میذارم و رد میشم...
این بزرگترین درسی بود که زندگی به من داد..
گفتی قلب افسانه ست... من افسانه پرستی کردم و تو..
برو..حقیقت زندگی انتظارتو میکشه.. برو و از افسانه ی من دور شو..
اینجا کسی باتو آشنا نیست..
عزیزی بهم گفت انتظار چی رو میکشی؟!! کسی که رفت..دیگه رفت..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:41  توسط پرنیان
|

بر دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد وگفت من بی سوادم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:23  توسط پرنیان
|